ارسال شده از irtanin.com

روزی روزگاری دو فرشته کوچک در سفر بودند . یک شب به منزل فردی ثروتمند رسیدند و از صاحبخانه اجازه خواستند تا شب را در آنجا سپری کنند . آن خانواده بسیار بی ادبانه برخورد کردند و اجازه نداند تا آن دو فرشته در اتاق میهمانان شب را سپری کنند و در عوض آنها را ...

دانلود کتاب داستان مورچه و حضرت سلیمان روزی حضرت سلیمان (ع ) در کنار دریا نشسته بود، نگاهش به مورچه ای افتاد که دانه گندمی را باخود به طرف دریا حمل می کرد. سلیمان (ع) همچنان به او نگاه می کرد که دید او نزدیک آب رسید. 

کودکی که آماده تولد بود، نزد خدا رفت و از او پرسید: «می گویند فردا شما مرا به زمین می‌فرستید، اما من به این کوچکی و بدون هیچ کمکی چگونه می توانم برای زندگی به آنجا بروم؟»خداوند پاسخ داد: « از میان تعداد بسیاری از فرشتگان، من

سالها پیش، کشاورزی، یک کیسه ی بزرگ بذر را برای فروش به شهر می بردناگهان چرخ گاری به یک سنگ بزرگ برخورد کردو یکی از دانه های توی کیسه روی زمین خشک و گرم افتاد.دانه ترسید و پیش خودش گفت: من فقط  زیر خاک در امان هستم.گاوی