ارسال شده از temenna.blogfa.com

خدا
در خواب های من
پیراهنی
به رنگ آسمان دارد
که آن را
همیشه
با چشم های مادرم می شوید

 


" بارما شریبی "


(از کتاب به فاصله بگو کوتاه بیاید)

 

گفتم به خردمند که دیوانه کدام است ؟ گفت آن غلط اندیش که نا پخته و خام استآنکو چو در این ملک ز حزبی سخنی رفت پنداشت که دارای اصول است و مرام استآن مرد که هر ظاهر آراسته ای دید پنداشت درست است نه دانه ست نه داماستآن کس که بپا خیزد و خواهد که بجنگد با هر که در این جا پی اغوای عواماستآن مرد که منسوخ چو شد برده فروشی پنداشت که دیگر نه کنیز ونه غلاماستآن کس که فقط رفت پی دانش و پنداشت دانائی تنها سبب جاه مقام استآن کس که ندارد زد و بند و به گمانش گر جدی و پاک است و امین کار تماماستآن مرد که پنداشت بود این سخنی راست گر گفت کسی: حرف حسابی دو کلام استآن کس که چو گفتند حرام است فلان چیز پنداشت که بهر همه آن چیز حرام استآن کس که گمان می کند امروز در این بزم مستی فقط آن است که از باده و جام استآن مرد که شد صاحب یک منصب و پنداشت آن منصب و آن مرتبه دارای دواماستآنکو متأهل شد و پنداشت که با زن جان خرم ودل بی غم و ایام بکام است

 

ابوالقاسم حالت

ای آسمان باور نکن .کاین پیکر محزون منم..من نیستم!.. من نیستم!رفت عمر من، از دست مناین عمر پست و مست منیک عمر با بخت بدشش بگریستم، بگریستم!لیک عمر پای اندر گلمباری نپرسید از دلممن کیستم؟ من چیستم؟

 

کارو دردریان

من چهره ام گرفتهمن قایقم نشسته به خشکی! با قایقم نشسته به خشکیفریاد می زنم:« وامانده در عذابم انداخته استدر راه پر مخافت این ساحل خرابو فاصله است آبامدادی ای رفیقان با من.»گل کرده است پوزخندشان امابر من،بر قایقم که نه موزونبر حرفهایم در چه ره و رسمبر التهابم از حد بیرون. در التهابم از حد بیرونفریاد بر می آید از من:« در وقت مرگ که با مرگجز بیم نیستیّ وخطر نیست،هزّالی و جلافت و غوغای هست و نیستسهو است و جز به پاس ضرر نیست.»با سهوشانمن سهو می خرماز حرفهای کامشکن شانمن درد می برمخون از درون دردم سرریز می کند!من آب را چگونه کنم خشک؟فریاد می زنم.من چهره ام گرفتهمن قایقم نشسته به خشکیمقصود من ز حرفم معلوم بر شماست:یک دست بی صداستمن، دست من کمک ز دست شما می کند طلب. فریاد من شکسته اگر در گلو، وگرفریاد من رسامن از برای راه خلاص خود و شمافریاد می زنم.فریاد می زنم !

 

نیما یوشیج

پاسخ دندان شکن

این دلبر اگر رام نشد، دلبر دیگر

دلدار دگر، یار دگر، همسر دیگر

هر گاه خر من ز برایم لگد انداخت

بفروختم آن را و خریدم خر دیگر

هر جا که به یک جو نرود آب زن و شوی

گو این زن دیگر کند آن شوهر دیگر

گفتم به رئیس الوزرا: مملکت ما

هر دم شده بازیچه ی بازیگر دیگر

گفتا که از این کشور اگر نیست دلت شاد

رو کن به دیار دیگر و کشور دیگر

چون ساقی بدمست تو ، ساغر شکن افتد

رو ساقی دیگر طلب و ساغر دیگر

 

ابوالقاسم حالت

ای شب از رویای تو رنگین شدهسینه از عطر تو ام سنگین شدهای به روی چشم من گسترده خویششایدم بخشیده از اندوه پیشهمچو بارانی که شوید جسم خاکهستیم زآلودگی ها کرده پاکای تپش های تن سوزان منآتشی در سایه مژگان منای ز گندمزار ها سرشارترای ز زرین شاخه ها پر بارترای در بگشوده بر خورشیدهادر هجوم ظلمت تردید هابا تو ام دیگر ز دردی بیم نیستهست اگر ‚ جز درد خوشبختیم نیستای دلتنگ من و این بار نور ؟هایهوی زندگی در قعر گور ؟ای دو چشمانت چمنزاران منداغ چشمت خورده بر چشمان منبیش از اینت گر که در خود داشتمهر کسی را تو نمی انگاشتمدرد تاریکیست درد خواستنرفتن و بیهوده خود را کاستن سرنهادن بر سیه دل سینه هاسینه آلودن به چرک کینه هادر نوازش  ‚ نیش ماران یافتنزهر در لبخند یاران یافتنزر نهادن در کف طرارهاگمشدن در پهنه بازارهاآه ای با جان من آمیختهای مرا از گور من انگیخته چون ستاره با دو بال زرنشانآمده از دوردست آسماناز تو تنهاییم خاموشی گرفتپیکرم بوی هم آغوشیگرفت جوی خشک سینه ام را آب توبستر رگهایم را سیلاب تودر جهانی این چنین سرد و سیاهبا قدمهایت قدمهایم براهای به زیر پوستم پنهان شدههمچو خون در پوستم جوشان شدهگیسویم را از نوازش سوختهگونه هام از هرم خواهش سوختهآه ای بیگانه با پیراهنمآشنای سبزه زاران تنمآه ای روشن طلوع بی غروبآفتاب سرزمین های جنوبآه آه ای از سحر شاداب تراز بهاران تازه تر سیراب ترعشق دیگر نیست این ‚ این خیرگیستچلچراغی در سکوت و تیرگیستعشق چون در سینه ام بیدار شد از طلب پا تا سرم ایثار شد این دگرمن نیستم  ‚ من نیستمحیف از آن عمری که با من زیستمای لبانم بوسه گاه بوسه اتخیره چشمانم به راه بوسه اتای تشنج های لذت در تنمای خطوط پیکرت پیراهنمآه می خواهم که بشکافم ز همشادیم یکدم بیالاید به غمآه می خواهم که برخیزم ز جایهمچو ابری اشک ریزم هایهایاین دل تنگ من و این دود عود ؟در شبستان زخمه ها ی چنگ و رود ؟این فضای خالی و پروازها ؟این شب خاموش و این آوازها ؟ای نگاهت لای لایی سحر بارگاهواره کودکان بی قرارای نفسهایت نسیم نیمخوابشسته از من لرزه های اضطرابخفته در لبخند فرداهای منرفته تا اعماق دنیا های من ای مرا با شعور شعر آمیخته این همه آتش به شعرم ریخته  چوت تب شعرم چنین افروختی

 

فروغ فرخزاد

 

در نخستین ساعت شب، در اطاق چوبیش تنها، زن چینیدر سرش اندیشه های هولناکی دور می گیرد، می اندیشد:« بردگان ناتوانایی که می سازند دیوار بزرگ شهر راهر یکی زانان که در زیر آوار زخمه های آتش شلاق داده جانمرده اش در لای دیوار است پنهان  آنی از این دلگزا اندیشه ها راه خلاصی را نمی داند زن چینیاو، روانش خسته و رنجور مانده استبا روان خسته اش رنجور می خواند زن چینی،در نخستین ساعت شب:ـــ « در نخستین ساعت شب هر کس از بالای ایوانش چراغ اوستآویزانهمسر هر کس به خانه بازگردیده است الا همسر منکه ز من دور است و در کار استزیر دیوار بزرگ شهر.در نخستین ساعت شب، دور از دیدار بسیار آشنا من نیزدر غم ناراحتی های کسانم؛همچنانی کان زن چینیبر زبان اندیشه های دلگزایی حرف می راند،من سرودی آشنا را می کن در گوشمن دمی از فکر بهبودی تنها ماندگان در خانه هاشان نیستم خاموشو سراسر هیکل دیوارها در پیش چشم التهاب من نمایانند نجلا!در نخستین ساعت شب،این چراغ رفته را خاموش تر کنمن به سوی رخنه های شهرهای روشناییراهبردم را به خوبی می شناسم، خوب می دانممن خطوطی را که با ظلمت نوشته اندوندر آن اندیشه ی دیوارسازان می دهد تصویردیرگاهی هست می خوانم.در بطون عالم اعداد بیمردر دل تاریکی بیمارچند رفته سالهای دور و از هم فاصله جستهکه بزور دستهای ما به گرد مامی روند این بی زبان دیوارها بالا.

 

نیمایوشیج

هرج و مرج

 

هر که پرسید ترقی چه اساسی داردگفتم این راه نه درسی نه کلاسی د اردکرسی عزت و اجلال کسی خواهد یافتکه نه علمی ،نه کمالی، نه حواسی داردیار گلچهره در آغوش کسی می افتدکه قد پیزری و شکل قناسی داردگیتی تتگ نظر نیست خردمند شناسغالبا دیده ی دیوانه شناسی داردمرد بدبخت به شب هم که رود در بستردر لحاف و تشک خود کک و ساسی داردلاله را داغ از آن است که در باغ وجودگل خر زهره مقام گل یاسی داردآن که سر رشته ی این مملکت اندر کف اوستهیچ کارش نه اصولی نه اساسی دارد

ابوالقاسم حالت

علی ای همای رحمت تو چه آیتی خدا راکه به ماسوا فکندی همه سایه هما رادل اگر خداشناسی همه در رخ علی بینبه علی شناختم من به خدا قسم خدا رابه خدا که در دو عالم اثر از فنا نماندچو علی گرفته باشد سر چشمه بقا رامگر ای سحاب رحمت تو بباری ارنه دوزخبه شرار قهر سوزد همه جان ماسوا رابرو ای گدای مسکین در خانه علی زنکه نگین پادشاهی دهد از کرم گدا رابجز از علی که گوید به پسر که قاتل منچو اسیر تست اکنون به اسیر کن مدارابجز از علی که آرد پسری ابوالعجائبکه علم کند به عالم شهدای کربلا راچو به دوست عهد بندد ز میان پاکبازانچو علی که میتواند که بسر برد وفا رانه خدا توانمش خواند نه بشر توانمش گفتمتحیرم چه نامم شه ملک لافتی رابدو چشم خون فشانم هله ای نسیم رحمتکه ز کوی او غباری به من آر توتیا رابه امید آن که شاید برسد به خاک پایتچه پیامها سپردم همه سوز دل صبا راچو تویی قضای گردان به دعای مستمندانکه ز جان ما بگردان ره آفت قضا راچه زنم چونای هردم ز نوای شوق او دمکه لسان غیب خوشتر بنوازد این نوا را«همه شب در این امیدم که نسیم صبحگاهیبه پیام آشنائی بنوازد آشنا را»ز نوای مرغ یا حق بشنو که در دل شبغم دل به دوست گفتن چه خوشست شهریارا

 

شهریار / (حیدربابا)

كارهایی كه آسان نيست

 

ترك دون بازي و بامبول مگر آسان است؟در گذشتن ز سر پول مگر آسان است؟دست برداشتن از منصب والا و مقامآخر اي آدم معقول، مگر آسان است؟اين چنين پا مكن اي دوست، به كفش حضراتحمله امروز به هر غول مگر آسان است؟مرد بي‌زور، چه با اين همه خر زور كند؟جنگ با رستم و هركول مگر آسان است؟گر از آنان شنوي پرت و پلا، عيب مكنيك سخنراني معقول مگر آسان است؟مي‌دهي پند كه از رشوه‌خوري دست كشيمترك اين عادت مقبول مگر آسان است؟مي‌كني توصيه تا توصيه بازي نكنيمترك اين شيوه معقول مگر آسان است؟صاحب عقل و خرد بودن و بازي كردنرل ديوانه چو بهلول مگر آسان است؟در مقامي كه درستي و صداقت نخرندكار بي‌حقه و بامبول مگر آسان است؟

ابوالقاسم حالت

در دیاری که در او نیست کسی یار کسیکاش یارب که نیفتد به کسی کار کسیهر کس آزار من زار پسندید ولینپسندید دل زار من آزار کسیآخرش محنت جانکاه به چاه اندازدهر که چون ماه برافروخت شب تار کسیسودش این بس که بهیچش بفروشند چو منهر که با قیمت جان بود خریدار کسیسود بازار محبت همه آه سرد استتا نکوشید پی گرمی بازار کسیمن به بیداری از این خواب چه سنجم که بودبخت خوابیدهٔ کس دولت بیدار کسیغیر آزار ندیدم چو گرفتارم دیدکس مبادا چو من زار گرفتار کسیتا شدم خوار تو رشگم به عزیزان آیدبارالها که عزیزی نشود خوار کسیآن که خاطر هوس عشق و وفا دارد از اوبه هوس هر دو سه روزیست هوادار کسیلطف حق یار کسی باد که در دورهٔ مانشود یار کسی تا نشود بار کسیگر کسی را نفکندیم به سر سایه چو گلشکر ایزد که نبودیم به پا خار کسیشهریارا سر من زیر پی کاخ ستمبه که بر سر فتدم سایه دیوار کسی

 

شهریار (حیدر بابا)

از تنگنای محبس تاریکی،از منجلاب تیره این دنیابانگ پر از نیاز مرا بشنو،آه ای خدا ی قادر بی همتایکدم ز گرد پیکر من بشکافبشکاف این حجاب سیاهی راشاید درون سینه من بینیاین مایه گناه و تباهی را،دل نیست این دلی که به من دادیدر خون تپیده آه رهایش کنیا خالی از هوی و هوس دارشیا پای بند مهر و وفایش کنتنها تو آگهی و تو می دانیاسرار آن خطای نخستین راتنها تو قادری که ببخشاییبر روح من صفای،نخستین راآه ای خدا چگونه ترا گویمکز جسم خویش خسته و بیزارمهر شب بر آستان جلال توگویی امید جسم دگر دارماز دیدگان روشن من بستانشوق به سوی غیر دویدن رالطفی کن ای خدا و بیاموزشاز برق چشم غیر رمیدن راعشقی به من بده که مرا سازدهمچون فرشتگان بهشت تویاری به من بده که در او بینمیک گوشه از صفای سرشت تویک شب ز لوح خاطر من بزدایتصویر عشق و نقش فریبش راخواهم به انتقام جفاکاریدر عشقش تازه فتح رقیبش راآه ای خدا که دست توانایتبنیان نهاده عالم هستی رابنمای روی و از دل من بستانشوقگناه و نقش پرستی راراضی مشو که بنده ناچیزیعاصی شود بغیر تو روی آردراضی مشو که سیل سرشکش رادر پای جام باده فرو بارداز تنگنای محبس تاریکیاز منجلاب تیره این دنیابانگ پر از نیاز مرابشنوآه ای خدای قادر بی همتا

 

فروغ فرخزاد

بیداد خزان ...

ز بیداد خزان سوخت،چو باغ دل شیدام

بهار آمد و افروخت،چراغ دل شیدام

غزل دفتر خود را، صمیمانه گشودند

دو قمری که رسیدند،سراغ دل شیدام

بیا پنجره بگشای،که پشت شب اوهام

پگاه ملکوت است، فراغ  دل شیدام

مرا حسّ غریبی است، در این واحه ی  تردید

که طوبای  یقین سوخت، چو  تاغ دل شیدام

زمیخانه ی تسنیم،مگر چشمه گشودند

که گلجوش بهشت است،به راغ دل شیدام

اگر شرب طهور است، من  و مستی جاوید

اگر باده ی نور است ، ایاغ دل شیدام

به ترحیب ملک بود، که در پرده  نمودند

شقایق شده پیوند، به داغ دل شیدام

عباس خوش عمل کاشانی

آنقدر از مقابل چشمان تو رد شدمتا عاقبت ستاره شناسی بلد شدم منظومه ای برابر چشمم گشوده شدآنشب که از کنار تو آرام رد شدمگم بودم از نگاه تمام ستارگانتا اینکه با دو چشم سیاهت رسد شدم...شاید به حکم جاذبه شاید به جرم عشقدر عمق چشمهای تو حبس ابد شدم... 

محمد سلمانی

  __________________________

 

چنان ز پند شما ناصحان زمین گیرمکه گر دوباره نصیحت کنید، می میرممرا به خویشتن خویش وانهید که مننه از قبیله ی زهدم ، نه اهل تزویرم...

محمد سلمانی

 __________________________

 

...تاريخ‌نويسان كه قلم در كفشان بود جز ننگ به پيشاني ميهن ننوشتند يك عمر از اين شاخه به آن شاخه پريدند يك برگ ز خاموشي سوسن ننوشتند هفتاد من از كاغذ ملّت به هدر رفت افسوس كه قانون مدوّن ننوشتند

محمد سلمانی

 __________________________

 

 

وقتي كه حكمران چمن باد مي‌شوداول تبر حواله شمشاد مي‌شودديگر چه مكتب و چه مرام و چه مسلكيدر گلشني كه قبله‌نما باد مي‌شودبلبل خموش، غنچه گرفتار، گل ملوليعني چمن مدينه بيداد مي‌شودجايي كه سنگ، زمزمه عشق سردهدآنجاست تيشه قاتل فرهاد مي‌شوديك عمر آن كه بود مجلد به جلد دوستدرگير و دار حادثه جلاد مي‌‌شود...

محمد سلمانی

 

 __________________________

  

 

اگر چه بين من و تو هنوز ديوار استولى براي رسيدن، بهانه بسيار استبر آن سريم كزين قصه دست برداريممگر عزيز من! اين عشق دست بردار استكسى به جز خودم اى خوب من چه مى داندكه از تو - از تو بريدن چه قدر دشوار استمخواه مصلحت انديش و منطقى باشمنمي شود به خدا، پاى عشق در كار استتو از سلاله ى‌سوداگران كشميرىكه شال ناز تو را شاعرى خريدار استدر آستانه ى رفتن، در امتداد غروبدعاى من به تو تنها،خدا نگهدار استكسى پس از تو خودش را به دار خواهد زدكه در گزينش اين انتخاب ناچار است

محمد سلمانی

 

  __________________________

میرسد از راه مردی از دیار آشنایی

بر زبانش مهربانی در نگاهش روشنایی

....

 

 

هنوز در دل ما شور و زور بازوست

بیا درخت بکاریم ، باز روی زمین

بدون آنکه بگوئیم،کی شکوفه دهد و میوه ای که به بار آورد،که خواهد چید....

بیشتر ببینید