دانلود کتاب صوتی منطق الطیر عطار نیشابوری

کتاب صوتی منطق الطیر عطار نیشابوری کتاب صوتی منطِقُ‌الطَّیِّر یا مقامات‌الطیور منظومه‌ای است از عطار نیشابوری که به زبان فارسی و در قالب مثنوی در بحر رمل مسدس مقصور (محذوف) سروده شده [...]

این پیاده می‌شود، آن وزیر می‌شود ٫ صفحه چیده می‌شود، دار و گیر می‌شود

این آهنگی متفاوت است، با شعری در قالب مثنوی که کمتر در موسیقی سنتی افغانستان رایج بوده است. این شعر، پاره‌ای از مثنوی «عرفان» بیدل است.

ای تماشاییان هرزه‌نگاه

حیف کز جلوه نیستید آگاه

این چراغ فروغ ‌داده به باد

با منش توأمی است از ایجاد

بارها با همین فسرده‌شرر

کرده‌ام درس سوختن از بر

برق شمعش دمی که گشت خموش

منش آوردم از عدم به خروش

ماند بیرونِ در قبیلۀ او

غیر من کس نشد فتیلۀ او

من و او عالمی دگر داریم

کس چه داند به هم چه سر داریم

اینک استاده است در نظرم

می‌نوازد به چشمک شررم

شب که می شود ،
به جای خواب،
تو به بند بند وجودم می آیی
و من می خندم،
بغض می کنم،
بالشم که خیس شد
عقربه ساعت که به
صبح نزدیک شد،
 نه! تو هنوز هم
خیال رفتن نداری!
و این قصه هر شب ادامه دارد ...

"برمودا "

خدا
در خواب های من
پیراهنی
به رنگ آسمان دارد
که آن را
همیشه
با چشم های مادرم می شوید

 


" بارما شریبی "


(از کتاب به فاصله بگو کوتاه بیاید)

این غزل از روان‌شاد نجمه زارع، آتشفشانى از عواطف است، ولى نه با فورانى یکدم، بلکه پیوسته و متوالى که در طول غزل امتداد مى‌یابد و دم به دم قوى‌تر مى‌شود.

و قسم‌خورده‌ترین تیغ‌، فرود آمد و رفت‌

ناگهان هرچه نفس بود، کبود آمد و رفت‌

 

در خطرپوشی دیوار، ندیدیم چه شد

برق نفرین‌شده‌ای بود، فرود آمد و رفت‌

 

کودکی‌، بادیه‌ای شیر، خطابی خاموش‌:

«پدرم را مگذارید، که زود آمد و رفت‌»

 

از خَم کوچه پدیدار شد انبان‌بردوش‌

تا که معلوم شد این مرد که بود، آمد و رفت‌

 

از کجا بود، چه‌سان بود؟ ندانستیمش‌

این‌قدر هست که بخشنده چو رود آمد و رفت‌

فروردین ۱۳۶۹

این قطعات حاصل یک کنسرت مشترک همنوازی عدنان سمیع و ذاکرحسین در شهر کراچی است، با نام «یکی و همین».

شعر: صائب. آواز: محمدحسین سرآهنگ کیفیت صدا: خوب. مدت: ۲۱ دقیقه. ای رخت شسته‌تر از دامن مهتاب بهار چشم مخمور تو گیرنده‌تر از خواب بهار از تغافل چند بندی پرده بر روی بهار؟ چشم و اکن‌، غنچۀ بادام وا خواهدشدن‌  (بیدل) ای نسیم‌! از کوی جانان می‌رسی‌، آهسته باش‌ همرهت بوی بهاری هست و من […]
سیرى اجمالى در پیشینه شعر فارسى نشان مى‏‌دهد که بهار، از دیرباز فصل محبوب شاعران و کانون توجه آنان به طبیعت بوده است. ولى این توجه همواره ثابت بوده و حاصل آن نیز شعرهایى یکسان و همانند است؟ مسلماً چنین نیست و ستایش از بهار و یادکرد عید نوروز، در طول زمان و در پاره‏‌هاى مختلف این قلمرو زبانى، با فراز و فرود و تفاوت در طرز نگاه شاعران همراه بوده است...

آنگاه که دفتری از شعرهای رضوی را به نیت انتخاب چند شعر و احیاناً نگارش یادداشتی در مورد آنها بر سر دست می‌گیری‌، درمی‌یابی که یکنواختی فضا، عناصر خیال‌، مضامین و نمادهای شعرها تا چه مایه آنها را یکسان و کم‌تمایز ساخته است‌....

امروزه به برکت رسانه‌ها، جشنواره‌ها و محافل مذهبی، گرایش به شعر مذهبی و به ویژه شعر رضوی به شکل محسوسی افزایش یافته است، به ویژه در میان جوانان. اکنون قریب به یک دهه است که موج جدیدی از این گونه شعر آغاز شده است، شعری که زبان و حال و هوای امروز دارد و با شعر مذهبی محافل سنتی ما کمابیش متفاوت است....

آهنگی از استاد محمدحسین سرآهنگ با شعری از بیدل

بر بستر تردید، فرومانده‌ترینم‌

دیری است که من سنگ‌ترین سنگ‌ِ زمینم‌

چون خاطرۀ مبهم یک کوچۀ بن‌بست‌

صد بار اگر تازه‌شوم‌، باز همینم‌

رفتند پرستونفسان صد افق و باز

من در خم و پیچ سفر نافه و چینم‌

یک عمر شفق گفتم و یک عمر شقایق‌

معلوم شد آخر، نه چنانم‌، نه چنینم‌

نی ذوق سفر مانده و نی فرصت برگشت‌

نومیدی محضم‌، نفس بازپسینم‌

فروردین ۱۳۶۹

بررسی یک رباعی عاشورایی از بیدل

 

گفتم به خردمند که دیوانه کدام است ؟ گفت آن غلط اندیش که نا پخته و خام استآنکو چو در این ملک ز حزبی سخنی رفت پنداشت که دارای اصول است و مرام استآن مرد که هر ظاهر آراسته ای دید پنداشت درست است نه دانه ست نه داماستآن کس که بپا خیزد و خواهد که بجنگد با هر که در این جا پی اغوای عواماستآن مرد که منسوخ چو شد برده فروشی پنداشت که دیگر نه کنیز ونه غلاماستآن کس که فقط رفت پی دانش و پنداشت دانائی تنها سبب جاه مقام استآن کس که ندارد زد و بند و به گمانش گر جدی و پاک است و امین کار تماماستآن مرد که پنداشت بود این سخنی راست گر گفت کسی: حرف حسابی دو کلام استآن کس که چو گفتند حرام است فلان چیز پنداشت که بهر همه آن چیز حرام استآن کس که گمان می کند امروز در این بزم مستی فقط آن است که از باده و جام استآن مرد که شد صاحب یک منصب و پنداشت آن منصب و آن مرتبه دارای دواماستآنکو متأهل شد و پنداشت که با زن جان خرم ودل بی غم و ایام بکام است

 

ابوالقاسم حالت

ای آسمان باور نکن .کاین پیکر محزون منم..من نیستم!.. من نیستم!رفت عمر من، از دست مناین عمر پست و مست منیک عمر با بخت بدشش بگریستم، بگریستم!لیک عمر پای اندر گلمباری نپرسید از دلممن کیستم؟ من چیستم؟

 

کارو دردریان

من چهره ام گرفتهمن قایقم نشسته به خشکی! با قایقم نشسته به خشکیفریاد می زنم:« وامانده در عذابم انداخته استدر راه پر مخافت این ساحل خرابو فاصله است آبامدادی ای رفیقان با من.»گل کرده است پوزخندشان امابر من،بر قایقم که نه موزونبر حرفهایم در چه ره و رسمبر التهابم از حد بیرون. در التهابم از حد بیرونفریاد بر می آید از من:« در وقت مرگ که با مرگجز بیم نیستیّ وخطر نیست،هزّالی و جلافت و غوغای هست و نیستسهو است و جز به پاس ضرر نیست.»با سهوشانمن سهو می خرماز حرفهای کامشکن شانمن درد می برمخون از درون دردم سرریز می کند!من آب را چگونه کنم خشک؟فریاد می زنم.من چهره ام گرفتهمن قایقم نشسته به خشکیمقصود من ز حرفم معلوم بر شماست:یک دست بی صداستمن، دست من کمک ز دست شما می کند طلب. فریاد من شکسته اگر در گلو، وگرفریاد من رسامن از برای راه خلاص خود و شمافریاد می زنم.فریاد می زنم !

 

نیما یوشیج

پاسخ دندان شکن

این دلبر اگر رام نشد، دلبر دیگر

دلدار دگر، یار دگر، همسر دیگر

هر گاه خر من ز برایم لگد انداخت

بفروختم آن را و خریدم خر دیگر

هر جا که به یک جو نرود آب زن و شوی

گو این زن دیگر کند آن شوهر دیگر

گفتم به رئیس الوزرا: مملکت ما

هر دم شده بازیچه ی بازیگر دیگر

گفتا که از این کشور اگر نیست دلت شاد

رو کن به دیار دیگر و کشور دیگر

چون ساقی بدمست تو ، ساغر شکن افتد

رو ساقی دیگر طلب و ساغر دیگر

 

ابوالقاسم حالت

ای شب از رویای تو رنگین شدهسینه از عطر تو ام سنگین شدهای به روی چشم من گسترده خویششایدم بخشیده از اندوه پیشهمچو بارانی که شوید جسم خاکهستیم زآلودگی ها کرده پاکای تپش های تن سوزان منآتشی در سایه مژگان منای ز گندمزار ها سرشارترای ز زرین شاخه ها پر بارترای در بگشوده بر خورشیدهادر هجوم ظلمت تردید هابا تو ام دیگر ز دردی بیم نیستهست اگر ‚ جز درد خوشبختیم نیستای دلتنگ من و این بار نور ؟هایهوی زندگی در قعر گور ؟ای دو چشمانت چمنزاران منداغ چشمت خورده بر چشمان منبیش از اینت گر که در خود داشتمهر کسی را تو نمی انگاشتمدرد تاریکیست درد خواستنرفتن و بیهوده خود را کاستن سرنهادن بر سیه دل سینه هاسینه آلودن به چرک کینه هادر نوازش  ‚ نیش ماران یافتنزهر در لبخند یاران یافتنزر نهادن در کف طرارهاگمشدن در پهنه بازارهاآه ای با جان من آمیختهای مرا از گور من انگیخته چون ستاره با دو بال زرنشانآمده از دوردست آسماناز تو تنهاییم خاموشی گرفتپیکرم بوی هم آغوشیگرفت جوی خشک سینه ام را آب توبستر رگهایم را سیلاب تودر جهانی این چنین سرد و سیاهبا قدمهایت قدمهایم براهای به زیر پوستم پنهان شدههمچو خون در پوستم جوشان شدهگیسویم را از نوازش سوختهگونه هام از هرم خواهش سوختهآه ای بیگانه با پیراهنمآشنای سبزه زاران تنمآه ای روشن طلوع بی غروبآفتاب سرزمین های جنوبآه آه ای از سحر شاداب تراز بهاران تازه تر سیراب ترعشق دیگر نیست این ‚ این خیرگیستچلچراغی در سکوت و تیرگیستعشق چون در سینه ام بیدار شد از طلب پا تا سرم ایثار شد این دگرمن نیستم  ‚ من نیستمحیف از آن عمری که با من زیستمای لبانم بوسه گاه بوسه اتخیره چشمانم به راه بوسه اتای تشنج های لذت در تنمای خطوط پیکرت پیراهنمآه می خواهم که بشکافم ز همشادیم یکدم بیالاید به غمآه می خواهم که برخیزم ز جایهمچو ابری اشک ریزم هایهایاین دل تنگ من و این دود عود ؟در شبستان زخمه ها ی چنگ و رود ؟این فضای خالی و پروازها ؟این شب خاموش و این آوازها ؟ای نگاهت لای لایی سحر بارگاهواره کودکان بی قرارای نفسهایت نسیم نیمخوابشسته از من لرزه های اضطرابخفته در لبخند فرداهای منرفته تا اعماق دنیا های من ای مرا با شعور شعر آمیخته این همه آتش به شعرم ریخته  چوت تب شعرم چنین افروختی

 

فروغ فرخزاد

 

در نخستین ساعت شب، در اطاق چوبیش تنها، زن چینیدر سرش اندیشه های هولناکی دور می گیرد، می اندیشد:« بردگان ناتوانایی که می سازند دیوار بزرگ شهر راهر یکی زانان که در زیر آوار زخمه های آتش شلاق داده جانمرده اش در لای دیوار است پنهان  آنی از این دلگزا اندیشه ها راه خلاصی را نمی داند زن چینیاو، روانش خسته و رنجور مانده استبا روان خسته اش رنجور می خواند زن چینی،در نخستین ساعت شب:ـــ « در نخستین ساعت شب هر کس از بالای ایوانش چراغ اوستآویزانهمسر هر کس به خانه بازگردیده است الا همسر منکه ز من دور است و در کار استزیر دیوار بزرگ شهر.در نخستین ساعت شب، دور از دیدار بسیار آشنا من نیزدر غم ناراحتی های کسانم؛همچنانی کان زن چینیبر زبان اندیشه های دلگزایی حرف می راند،من سرودی آشنا را می کن در گوشمن دمی از فکر بهبودی تنها ماندگان در خانه هاشان نیستم خاموشو سراسر هیکل دیوارها در پیش چشم التهاب من نمایانند نجلا!در نخستین ساعت شب،این چراغ رفته را خاموش تر کنمن به سوی رخنه های شهرهای روشناییراهبردم را به خوبی می شناسم، خوب می دانممن خطوطی را که با ظلمت نوشته اندوندر آن اندیشه ی دیوارسازان می دهد تصویردیرگاهی هست می خوانم.در بطون عالم اعداد بیمردر دل تاریکی بیمارچند رفته سالهای دور و از هم فاصله جستهکه بزور دستهای ما به گرد مامی روند این بی زبان دیوارها بالا.

 

نیمایوشیج

هرج و مرج

 

هر که پرسید ترقی چه اساسی داردگفتم این راه نه درسی نه کلاسی د اردکرسی عزت و اجلال کسی خواهد یافتکه نه علمی ،نه کمالی، نه حواسی داردیار گلچهره در آغوش کسی می افتدکه قد پیزری و شکل قناسی داردگیتی تتگ نظر نیست خردمند شناسغالبا دیده ی دیوانه شناسی داردمرد بدبخت به شب هم که رود در بستردر لحاف و تشک خود کک و ساسی داردلاله را داغ از آن است که در باغ وجودگل خر زهره مقام گل یاسی داردآن که سر رشته ی این مملکت اندر کف اوستهیچ کارش نه اصولی نه اساسی دارد

ابوالقاسم حالت

علی ای همای رحمت تو چه آیتی خدا راکه به ماسوا فکندی همه سایه هما رادل اگر خداشناسی همه در رخ علی بینبه علی شناختم من به خدا قسم خدا رابه خدا که در دو عالم اثر از فنا نماندچو علی گرفته باشد سر چشمه بقا رامگر ای سحاب رحمت تو بباری ارنه دوزخبه شرار قهر سوزد همه جان ماسوا رابرو ای گدای مسکین در خانه علی زنکه نگین پادشاهی دهد از کرم گدا رابجز از علی که گوید به پسر که قاتل منچو اسیر تست اکنون به اسیر کن مدارابجز از علی که آرد پسری ابوالعجائبکه علم کند به عالم شهدای کربلا راچو به دوست عهد بندد ز میان پاکبازانچو علی که میتواند که بسر برد وفا رانه خدا توانمش خواند نه بشر توانمش گفتمتحیرم چه نامم شه ملک لافتی رابدو چشم خون فشانم هله ای نسیم رحمتکه ز کوی او غباری به من آر توتیا رابه امید آن که شاید برسد به خاک پایتچه پیامها سپردم همه سوز دل صبا راچو تویی قضای گردان به دعای مستمندانکه ز جان ما بگردان ره آفت قضا راچه زنم چونای هردم ز نوای شوق او دمکه لسان غیب خوشتر بنوازد این نوا را«همه شب در این امیدم که نسیم صبحگاهیبه پیام آشنائی بنوازد آشنا را»ز نوای مرغ یا حق بشنو که در دل شبغم دل به دوست گفتن چه خوشست شهریارا

 

شهریار / (حیدربابا)

كارهایی كه آسان نيست

 

ترك دون بازي و بامبول مگر آسان است؟در گذشتن ز سر پول مگر آسان است؟دست برداشتن از منصب والا و مقامآخر اي آدم معقول، مگر آسان است؟اين چنين پا مكن اي دوست، به كفش حضراتحمله امروز به هر غول مگر آسان است؟مرد بي‌زور، چه با اين همه خر زور كند؟جنگ با رستم و هركول مگر آسان است؟گر از آنان شنوي پرت و پلا، عيب مكنيك سخنراني معقول مگر آسان است؟مي‌دهي پند كه از رشوه‌خوري دست كشيمترك اين عادت مقبول مگر آسان است؟مي‌كني توصيه تا توصيه بازي نكنيمترك اين شيوه معقول مگر آسان است؟صاحب عقل و خرد بودن و بازي كردنرل ديوانه چو بهلول مگر آسان است؟در مقامي كه درستي و صداقت نخرندكار بي‌حقه و بامبول مگر آسان است؟

ابوالقاسم حالت

در دیاری که در او نیست کسی یار کسیکاش یارب که نیفتد به کسی کار کسیهر کس آزار من زار پسندید ولینپسندید دل زار من آزار کسیآخرش محنت جانکاه به چاه اندازدهر که چون ماه برافروخت شب تار کسیسودش این بس که بهیچش بفروشند چو منهر که با قیمت جان بود خریدار کسیسود بازار محبت همه آه سرد استتا نکوشید پی گرمی بازار کسیمن به بیداری از این خواب چه سنجم که بودبخت خوابیدهٔ کس دولت بیدار کسیغیر آزار ندیدم چو گرفتارم دیدکس مبادا چو من زار گرفتار کسیتا شدم خوار تو رشگم به عزیزان آیدبارالها که عزیزی نشود خوار کسیآن که خاطر هوس عشق و وفا دارد از اوبه هوس هر دو سه روزیست هوادار کسیلطف حق یار کسی باد که در دورهٔ مانشود یار کسی تا نشود بار کسیگر کسی را نفکندیم به سر سایه چو گلشکر ایزد که نبودیم به پا خار کسیشهریارا سر من زیر پی کاخ ستمبه که بر سر فتدم سایه دیوار کسی

 

شهریار (حیدر بابا)

بیشتر ببینید